در کشوری که هر گوشهاش لایهای از تاریخ را در خود جای داده، مرمت بناهای تاریخی نه یک انتخاب، که یک ضرورت است. با این حال، نبود ضابطههای حرفهای، ورود افراد غیرمتخصص، ضعف نظارت و بیتکلیفی نهادی باعث شده است مرمت، بیش از آنکه حفاظی برای میراث فرهنگی باشد، گاه به تهدیدی برای آن تبدیل شود. یک مرمتگر جوان از تجربه تحصیل، ورود به بازار کار و چالشهای عمیق این رشته میگوید.
در شرایطی که رشتههای مرتبط با میراث فرهنگی، بهویژه مرمت بنا و بافتهای تاریخی، با افت کیفیت آموزش، مدرکگرایی و فاصله روزافزون دانشگاه از میدان عمل مواجهند، ایسنا به عنوان خبرگزاری دانشجویان ایران بر آن است تا در پروندهای به بررسی کیفیت آموزش این رشته در دانشگاهها، کمبودها، و چالشهای آن و همچنین جایگاه آکادمیک این رشته در بازار کار، از دیدگاه دانشجویان، فارغالتحصیلان و اساتید حوزه مرمت بپردازد.
مریم اصغرینیا، از فارغالتحصیلان رشته مرمت بافت و بنای تاریخی، در گفتوگویی که در این زمینه با ایسنا داشت، معتقد است بخش مهمی از بحران امروز این حوزه، ریشه در نظام آموزشی و فقدان نگاه کارمحور و میانرشتهای دارد. به گفته او، کاهش تراز جذب دانشجو، ورود افراد بدون پیشزمینه مرتبط و واحدمحور شدن آموزش، باعث شده است حتی بهترین سرفصلها و اساتید نیز نتوانند خروجی مؤثری برای بازار کار تربیت کنند؛ بازاری که خود فاقد سازوکارهای حرفهای روشن و جایگاه تعریفشده برای مرمتگران است.
اصغرینیا با اتکا به تجربه تحصیل در کنار اساتید پیشکسوت و حضور مستقیم در پروژههای جدی، از کارگاه مرمت کاخ گلستان تا تجربه مرمت شهری در محدوده پلاسکو، تأکید میکند که مرمت تنها در کلاس درس آموخته نمیشود. به باور او، مواجهه با شهر، گفتوگو با مردم، شناخت ضوابط، درک مفاهیمی چون حریم و حرمت و پایبندی به اخلاق حرفهای، بخش جداییناپذیر آموزش مرمت است؛ مؤلفههایی که اگر در دانشگاه نهادینه نشوند، فارغالتحصیلان در عمل به مرمتگرانی منفعل یا صرفاً «بازساز» تبدیل میشوند.
گفتوگایشان ایسنا با این فارغالتحصیل مرمت، روایتی است از مسیر آموزش تا حرفه، و تأملی انتقادی بر آینده رشتهای که قرار است امانتدار هویت تاریخی این سرزمین باشد.
با وجود علاقه شخصی و تلاش برای یادگیری، این سؤال مطرح است که آیا کیفیت آموزش در دانشگاه بنا به تجربه، رضایتبخش بوده یا نه و اینکه سرفصلهای درسی تا چه اندازه با نیازهای واقعی بازار کار همخوانی داشتهاند؟
سرفصلهای مصوب وزارت علوم شاید بهطور کامل و دقیق همانطور که تعریف شدهاند، تدریس نمیشدند. اما اساتید، بهواسطه حضور فعال در حرفه و سابقه طولانی تدریس، تلاش میکردند آموزشها را متناسب با نیازهای روز پیش ببرند.
در عین حال، یک نکته بسیار مهم وجود داشت و آن هم این بود که آیا دانشجویان حاضر در کلاس کشش و انگیزه لازم را دارند یا نه. بعدها بارها شاهد این موضوع بودم که دانشجو عملاً کاری انجام نمیدهد. یکی از اتفاقهای منفی سالهای اخیر این است که رشته مرمت بهعنوان یک رشته شناور تلقی میشود و تراز پذیرش آن پایین آمده است. حتی شنیدهام که در برخی دانشکدهها بدون کنکور هم دانشجو میپذیرند. این مسئله باعث میشود سطح علمی و علاقه واقعی کاهش پیدا کند، چون برخی افراد صرفاً برای گرفتن مدرک وارد این رشته میشوند. در چنین شرایطی، حتی بهترین استاد هم نمیتواند کار زیادی انجام دهد، وقتی دانشجو انگیزه ندارد و کنشگری نمیکند، عملاً امکان آموزش مؤثر از بین میرود.
در دانشکده شاهد بودم افرادی از رشتههایی مثل فیزیک وارد مرمت شده بودند، در حالی که پایه بسیاری از مباحث را نداشتند و خودشان هم مدام میگفتند متوجه مطالب نمیشوند. این مسئله نشان میدهد که نظام جذب دانشجو در این رشته نیاز به بازنگری جدی دارد.
در مورد تغییراتی که میتوان در نظام آموزشی ایجاد کرد، به نظرم، ما متاسفانه به سمت مدرکمحوری و واحدمحوری حرکت کردهایم؛ یعنی صرفاً واحدها پاس میشوند، بدون آنکه یادگیری عمیق اتفاق بیفتد. پیشنهادی که دارم، بر اساس تجربه شخصیام در دوران تحصیل و بعد از آن، این است که آموزش به سمت «کار محوری» برود. از همان ابتدا، دانشجو در درس طرح رایشان پروژههایی کار کند که با نیازهای واقعی شهر و محیط زندگیاش ارتباط دارد. این ارتباط با صنعت، جامعه و مردم، باعث میشود دانشجو تعامل را یاد بگیرد، وارد فضاهای واقعی شود و بفهمد که مرمت یک رشته میانرشتهای است، نه یک حوزه بسته و منفعل.
وقتی دانشجو بداند خروجی کارش قرار است مثلاً توسط شهرداری یا حتی دهیاری یک منطقه دیده شود، برای خودش مسئولیت قائل میشود. این موضوع میتواند تاثیر بسیار مثبتی داشته باشد. به همین دلیل، کنترل تعداد دانشجویان ورودی به این رشته هم اهمیت زیادی دارد.
نکته دیگر این است که باید بپذیریم مرمت، یک رشته میانرشتهای است. اگر گرایش بافت و بنا از هم جدا شدهاند، در گرایش بافت حتماً باید به ضوابط و قواعد شهری پرداخته شود. دانشجو باید بستر شهری، قوانین و ساختارها را بشناسد تا وقتی وارد بازار کار میشود، بتواند آگاهانه صحبت کند و صرفاً با ایدههای آرمانگرایانه وارد بحث نشود.
یکی از مهمترین مواردی که از پیشکسوتهایی که با آنها کار و تحصیل کردم، یاد گرفتم، نحوه ارتباط با مردم بود. رفتار اساتید با افراد بومی، گردشگران، یا حتی گروههای اجتماعی مثل کارتنخوابها و معتادان، به من یاد داد که در هر بافتی چطور صحبت کنم، چطور لباس بپوشم و چطور به فرهنگ آن فضا احترام بگذارم. اینها نکات بسیار مهمی هستند که متاسفانه با افزایش بیش از حد تعداد دانشجوها، به نظر میرسد کمتر به آنها توجه میشود.
میراث فرهنگی در دانشگاهها چقدر جدی گرفته میشود؟ بهطور کلی مفهوم میراث فرهنگی در میان رشتههای تحصیلی چه جایگاهی دارد بهخصوص گفته شد به سمت مدرکگرایی حرکت کردهایم و رشتههایی مثل مرمت، کاوش باستانشناسی و حوزههای مشابه، گاهی بهعنوان رشتههایی تلقی میشوند که برخی افراد بعد از خسته شدن از رشتههای سختتر، صرفاً برای گرفتن مدرک به سمتشان میآیند؟
برداشت شخصی من هم این است که چون جایگاه میراث فرهنگی بهدرستی معرفی نشده و بین مردم آنطور که باید شناخته نشده، این نگاه شکل گرفته است. دقیقاً دلیلش همان چیزی است که اشاره شد. برآیند همه این حرفها همین است، اهمیت لازم به میراث فرهنگی داده نمیشود. احساس میکنم توضیح تکمیلی خیلی بیشتری هم در این مورد وجود ندارد، چون ریشه مسئله همین است؛ جذب بیرویه دانشجو از رشتههای دیگر، نبود غربالگری درست و نگاه مدرکمحور، همه در کنار هم باعث شدهاند این وضعیت به وجود بیاید.
پس از فارغالتحصیلی، شرایط ورود به بازار کار چگونه است؟ وضعیت اشتغال فارغالتحصیلان این رشته را چگونه ارزیابی میکنید؟
در حوزه میراث فرهنگی و مرمت که کمتر به آن پرداخته شده، بحث بازار کار مطرح است. وقتی دانشجایشان مرمت فارغالتحصیل میشود، باید تکلیف حوزه تخصصیاش مشخص باشد. دانشجایشان «مرمتِ بنا» طبیعتاً باید در حوزه مرمت بنا فعالیت کند و دانشجایشان «مرمت بافت»، در حوزه مرمت شهری؛ یعنی از ابتدا باید معلوم باشد هر کدام قرار است در چه مسیری حرکت کنند. اما مسئله اینجاست که در عمل، با محدودیتهای جدی روبهرو هستیم.
در حال حاضر، دولت اعتبار کافی برای مرمت بناها ندارد. از طرف دیگر، میراث فرهنگی هم جذب نیرو ندارد. با اینکه طبق مصوبهای که پس از تبدیل سازمان میراث فرهنگی به وزارتخانه تصویب شد، قرار بود ساختار وزارتخانه اصلاح شود و جذب نیرایشان متخصص انجام بگیرد، اما با گذشت چند سال هنوز میبینیم که این ساختار تغییر نکرده و عملاً جذب نیرویی صورت نمیگیرد. حتی فارغالتحصیلان دانشکده میراث فرهنگی که قرار بود جذب دولت شوند، عملاً جایی در این ساختار ندارند.
در نتیجه، از طرف دولت جذب نیرویی وجود ندارد. مرمت بناهای دولتی هم نیازمند بودجه و اعتبار است و این موضوع جزو اولویتهای آخر دولت قرار میگیرد، بنابراین کنار گذاشته میشود. در این شرایط، کارفرماها، یا شهرداریها هستند یا بخش خصوصی. شهرداریها هم بهتبع دولت با مشکلات اعتباری مواجهند و معمولاً حاضر نیستند برای مرمت هزینه کنند، چون در اولویتشان نیست. بخش خصوصی هم بیشتر به دنبال این است که با کمترین هزینه، فقط یک پروژه را جمعوجور کند.
در چنین فضایی، مرمت اصولی عملاً امکانپذیر نیست. از طرف دیگر، تعداد مهندسان مشاور و پیمانکارانی که واقعاً توانایی و تخصص انجام پروژههای مرمتی را داشته باشند، محدود است. ظرفیت کشور آنقدر نیست که بتواند تعداد زیادی فارغالتحصیل مرمت را جذب کند و پروژههای مرمتی مستمر به آنها بسپارد. بنابراین، اگر بخواهیم صرفاً از مسیر مرمت بنا وارد بازار کار شویم، با محدودیتهای جدی مواجه میشویم؛ با وجود اینکه کشور ما از نظر میراث فرهنگی بسیار غنی است.
چه موضوع یا مسئلهای در حوزه مرمت وجود دارد که کمتر به آن پرداخته شده و نیازمند توجه جدی است؟
ما از نظر میراث فرهنگی کشوری بسیار غنی هستیم، اما به دلایل مختلف اقتصادی میبینیم که متاسفانه مرمت بهدرستی انجام نمیشود. یک اتفاق خیلی بدی که در حال رخ دادن است این است که اگر شما بخواهید یک ساختمان جدید بسازید، از همان ابتدا سازوکار مشخص است، نظام مهندسی ورود میکند، ناظر سازه باید مُهر بزند، معمار طراح باید مشخص باشد، ناظر مکانیک و برق هم همینطور. همهچیز شفاف است و هر کسی مسئولیت خودش را دارد. اما در مرمت چنین چیزی وجود ندارد؛ یعنی من حتی بدون هیچ تحصیلات تخصصی هم میتوانم بیایم و بگویم میخواهم مرمت انجام بدهم و هیچکس از من نمیپرسد بر چه اساسی و با چه صلاحیتی؟ این یک باگ بزرگ است. متاسفانه حتی در بازار بزرگ تهران هم بخش قابلتوجهی از مرمتها توسط افرادی انجام میشود که مرمتگر نیستند؛ کسانی که تخصصشان صرفاً بازسازی ساختمانهای معمولی است. شأن مرمت آنقدر جایگاه پیدا نکرده که حتی در چنین فضاهایی هم بتواند حرفی برای گفتن داشته باشد، آن هم جایی که دقیقاً حوزه تخصصی خودش است.
به همین دلیل، ضرورت دارد که مرمتگر جایگاه مشخص و ویژه داشته باشد؛ جایگاهی که تعریف شده باشد تا وقتی وارد بازار کار میشود بتواند بر اساس آن جایگاه از تخصصش دفاع کند. الان در نظام مهندسی هیچچیزی با عنوان مرمت نداریم؛ نه در معماری، نه در شهرسازی، نه در سازه. همین مسئله نشان میدهد که جایگاه حرفهای مرمت هنوز تعریف نشده است. نمیدانم دقیقاً چه نهادی باید این موضوع را حل کند، اما به نظرم میراث فرهنگی باید در تعامل با نظام مهندسی این مسئله را سامان بدهد. به هر حال، جایگاه مرمت در جامعه حرفهای مشخص نیست و این یک مشکل اساسی است.
موضوع بعدی بحث گِرید و رتبهبندی است. گِریدی که الان سازمان برنامه و بودجه میدهد، معمولاً به مهندسان مشاور تعلق میگیرد. این گریدها فرآیند بسیار سختی دارد و حتی به اشخاص هم داده میشود، اما پروسه درستی ندارد. این هم باز برمیگردد به همان نبود جایگاه مشخص.
فرض کنید شما مدیر یک بنای قاجاری هستید، مثلاً یک کاخ قاجاری. وقتی قرار است مرمت انجام شود، شما بر چه اساسی باید تصمیم بگیرید بین من یا فرد دیگری کدام یک انتخاب مناسبتری است؟ هیچ معیار مشخصی وجود ندارد که نشان بدهد من در این نوع بنا تخصص بیشتری دارم یا نفر مقابل. اما اگر رتبهبندی مشخصی وجود داشت، مثلاً اینکه مشخص بود سبک کاری منِ مرمتگر چیست، چه پروژههایی انجام دادهام، و بر اساس یک نظام ارزیابی، چه امتیازی دارم، آنوقت کارفرما میتوانست تصمیم آگاهانه بگیرد. بنابراین، رتبهبندی مرمتگران و معماران مرمتگر یک ضرورت جدی است.
مسئله مهم دیگر، نبود ناظر مرمت است. ما اساساً چیزی به نام ناظر مرمت نداریم. معمولاً وقتی مرمتی انجام میشود، میراث فرهنگی استان موظف است یک کارشناس معرفی کند که صرفاً نقش ناظر را داشته باشد. اما آیا واقعاً یک استان با این حجم پروژه میتواند برای همه پروژههای مرمتی ناظر مستقر داشته باشد؟ در عمل این اتفاق نمیافتد. ناظر بالای سر کار حضور دائم ندارد، تعهد مشخصی هم نسبت به جزئیات اجرا، مصالح، یا خطاهای احتمالی احساس نمیکند.
در نتیجه، اگر هنگام خاکبرداری یا سونداژ اتفاقی بیفتد یا چیزی کشف شود، تا زمانی که خبر به یگان حفاظت نرسد، عملاً کسی متوجه نمیشود. در محوطههای باستانی این موضوع خیلی واضحتر است. ناظر همیشه سر کار نیست و همین باعث میشود نقش نظارت عملاً خنثی شود، درحالی که مسئولیت ناظر بسیار سنگین است و باید دقیقاً تأیید کند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
نکته عجیبتر اینجاست که چون ما مرمت را بهصورت میانرشتهای به رسمیت نشناختهایم، خود مرمتگر هم الزاماً آموزش میانرشتهای ندیده است. مرمتگرِ بنا ممکن است از سازه سررشته نداشته باشد. حتی امروز در کشور افرادی هستند که به اسم مرمتگر شناخته میشوند، اما وقتی کارشان را میبینید، متوجه میشوید که صرفاً بنا را بزک کردهاند یا عملاً بازسازی کامل انجام دادهاند و اسمش را مرمت گذاشتهاند.
اینجا این سؤال پیش میآید که چه کسی باید تشخیص بدهد این کار مرمت بوده یا بازسازی؟ ناظر این پروژه چه کسی بوده؟ آیا متخصص سازه و متخصص معماری یک نفر بودهاند؟ آیا یک مرمتگر بهتنهایی میتوانسته همه این حوزهها را مدیریت کند؟ اینها سؤالهای بسیار مهمی است که الان پاسخی برایشان وجود ندارد.
موضوع مهم دیگر، بحث ایمنی است. ما خانههای تاریخی را مرمت میکنیم تا چند سال بعد هم پابرجا بمانند، اما چون چیزی به نام «پروانه مرمت» بهصورت عمومی در کشور جا نیفتاده، نه نظام مهندسی بر پروژه نظارت میکند و نه آتشنشانی ورود جدی دارد. اگر یک خانه تاریخی دچار آتشسوزی شود، عملاً هیچکس مسئولیتش را بهطور مشخص بر عهده نمیگیرد.
همانطور که در ماجرای پلاسکو دیدیم؛ بنایی معاصر و در عین حال جزو میراث معماری محسوب میشد، آتشنشانی اعلام کرد که بارها اخطار داده بوده اما میراث فرهنگی چه کرد؟ مالک میگوید اخطار داده شده، اما هر وقت خواسته اقدامی انجام بدهد، (به دلیل آنکه پلاسکو در پهنه تاریخی شهر تهران قرار گرفته) به او گفتهاند «دست نزن!» و در نهایت، هر نهادی مسئولیت را به گردن دیگری انداخت.
این وضعیت دقیقاً در بناهای قاجاری و تاریخی هم وجود دارد. سوال اصلی این است که مسئولیت ایمنی و امنیت بناهای تاریخی بر عهده چه نهادی است؟ این بحران ناشی از آن است که جایگاه میراث فرهنگی و مرمت بهدرستی تعریف نشده است و نگاه میانرشتهای به آن وجود ندارد. در حالی که باید نظام مهندسی، آتشنشانی، میراث فرهنگی استان، شهرداری، استانداری و حتی دستگاههای خدماترسان کنار هم بنشینند و با هم تصمیم بگیرند.
نمونه روشن آن بازار بزرگ تهران است. بارها اعلام شده که برخی سراها پرخطر هستند. آتشنشانی هشدار میدهد، میراث فرهنگی اعلام میکند که بنا ثبت ملی است و اجازه دست زدن ندارد، مالک هم بلاتکلیف میماند. آتشنشانی میگوید اگر حادثهای رخ بدهد، ناچار است با آب وارد عمل شود، در حالی که این کار ممکن است باعث ریزش بنا شود. اگر بخواهند استحکامبخشی انجام دهند، مالک میگوید مجبور است بخشی از دیوار را تخریب کند و این هم با محدودیتهای میراثی مواجه میشود. اینجاست که یک مرمتگرِ سازهفهم و میانرشتهای میتواند راهحل خلاقانه ارائه بدهد، اما وقتی این سازوکار تعریف نشده، همهچیز قفل میشود.
درباره مرمت بافت تاریخی چطور، چه کمبودهایی در این حوزه وجود دارد؟
در بافتهای تاریخی هم دقیقاً همین وضعیت تکرار میشود و مرمتگر در عمل، بدون پشتوانه قانونی و حرفهای رها میشود. در حوزه بافت تاریخی، خیلی راحت میگوییم «باید ساکنین برگردند» یا «باید گردشگر بیاوریم»، اما واقعیت این است که ساکنین چگونه باید برگردند و به کجا؟ به محلهای که پر از انبار است، شبها عملاً مُرده است، پر از معتادان متجاهر است، یا اصلاً شرایط سکونت در آن وجود ندارد؟ وقتی وضعیت یک محله اینگونه است، چطور میتوانیم انتظار داشته باشیم سکونت به آن برگردد؟ سکونت با شعار برنمیگردد.
اینجاست که نقش مرمتگر شهری مطرح میشود. مرمتگر شهری باید بنشیند و اول بفهمد ساکن اصیل آن بافت چه کسی بوده، با همان آدمها صحبت کند و بفهمد چه چیزی آنها را در آنجا نگه داشته است بعد بر اساس آن، به فکر بازگرداندن بقیه باشد. باید ببیند این بافت چه پتانسیلهایی دارد که میتواند مردم را دوباره جذب کند و کجا با یک مداخلهی کوچک، یک جراحی بسیار ظریف و دقیق، میشود شرایطی ایجاد کرد که مردم دلشان بخواهد برگردند. یا حتی گاهی باید پذیرفت که چه نوع مداخلهای اساساً ممکن یا درست است.
در مورد گردشگر هم وضعیت همینطور است. ما سالهاست که کشورمان تحت تحریم است و گردشگر خارجی آنچنان نداریم. اگر بخواهیم اقتصاد بافتهای تاریخی را صرفاً بر پایه گردشگری خارجی بچینیم، عملاً یک بازی باخت ـ باخت است. پس باید فکر کنیم گردشگرمان قرار است چه کسی باشد و با چه رویکردی؟ نمیشود نسخههای کلی پیچید.
میگوییم خانههای تاریخی باید مرمت شوند تا بافت احیا شود. خوب، خانهها مرمت میشوند و بعد دولت باید خدمات بدهد. اما این خدمات با کدام اعتبار؟ کجا قرار است سرویس بهداشتی ایجاد شود؟ پارکینگ کجا تامین میشود؟ آیا این مسائل در مقیاس کلان دیده شدهاند یا فقط در حد یک بلوک یا یک محله تصمیمگیری شده است؟ جراحی بافت تاریخی، یک جراحی بسیار دقیق و سوزنی است؛ اصلاً نمیشود به بافت خشن و کلیشهای دست زد.
این نگاهها و این مهارتها را کجا باید یاد گرفت؟
اینها زمانی در دانشگاه قابل آموزشاند که دانشجو درگیر پروژههای واقعی شود؛ درست مثل ارتباط با صنعت. دانشجو باید بهصورت نمونه وارد بافت شود، با مسائل واقعی دستوپنجه نرم کند و تجربه کند. اما بزرگترین دغدغهای که من از روز اول ورودم به این رشته داشتم و هنوز هم دارم، چه در حوزه بنا و چه در حوزه بافت، در واقع دو سؤال اساسی است؛ اول اینکه «ارزش چیست؟» و دوم اینکه «ما برای چه کسی داریم این کار را انجام میدهیم؟»
به نظر من، پاسخ این دو سؤال مستقیماً به رویکرد و چشمانداز ما برمیگردد. بارها دیدهایم که یک بنا ابتدا ارزشمند تشخیص داده میشود، اما بعد رها میشود و تخریب میشود. اگر ارزش داشت، چرا این اتفاق افتاد؟ مگر کارشناس نظر نداده بود؟ مگر این کارشناس مرمت نخوانده بود؟ پس چه کسی باید اینها را به او یاد میداد؟
یکی از مشکلات جدی جامعه حرفهای ما این است که ما متخصص و تئوریسینِ نظریه مرمت نداریم. در حوزه نظریه مرمت نتوانستهایم رشد کنیم و همین باعث شده در مبانی نظری لَنگ بزنیم. ما دقیق نمیدانیم «ارزش» چیست. نتیجهاش این میشود که وقتی وارد بازار کار میشویم، همان نگاه سطحی را با خودمان میبریم. وقت نمیکنیم برگردیم و فکر کنیم، مثلا اگر کاشی دیدیم، میگوییم ارزشمند است. تصمیمها بیشتر ظاهری و شکلی میشوند، چون هیچ نظریه منسجم و روشنی پشت آنها نیست.
سؤال «برای چه کسی» هم به همان اندازه مهم است. این بنا قرار است تا چه زمانی حفظ شود؟ اگر بدانم برای چه کسی و تا چه افقی مرمت میکنم، انتخاب مصالحم فرق میکند. اگر بنا قرار است خانه شخصی باشد، شاید مرمت کمهزینهتری نیاز داشته باشد. اما اگر قرار است خدمات عمومی بدهد، باید بدانم که این بنا باید حداقل ۲۰ یا ۳۰ سال دوام بیاورد. مرمت نباید یک اقدام مقطعی باشد، در حالیکه الان میبینیم بناهایی که ۱۰ سال پیش مرمت شدهاند، دوباره دچار نَم، تخریب سقف، خرابی شیروانی یا موریانه شدهاند. مرمت یک فرایند پیوسته است، نه یک پروژه یکباره و متاسفانه این نگاه هنوز جا نیفتاده است.
چه توصیهای به دانشجویان فعلی رشته مرمت دارید؟
اگر قرار باشد بخواهم به گذشته برگردم و توصیهای به خودم بکنم، یا به قولی اگر دوباره به همان دوران برگردم، به خودم میگویم «باور کن که شهر و بناها با تو حرف میزنند، چون تو را وکیل خودشان میدانند. در دنیایی که بیارزشی لباسِ ارزش به تن میکند، این تویی که ارزش را میفهمی، این تویی که اصالت را درک میکنی و این تویی که باید امانتدار تاریخ باشی. تویی که باید برای آیندهها تاریخ را روایت کنی و آن را حفظ کنی.» میگویم «باور کن که تأثیرگذاری؛ اگر عاشقانه، عالمانه، صادقانه و صبورانه قدم برداری. اگر این چهار صفت را داشته باشی، میتوانی به خیلی چیزها برسی. به خودم یادآوری میکنم که قرار نیست فقط چند تا آجر یا یک کوچه را حفظ کنی. تو در واقع تجلی یک برهه تاریخی را حفظ و خوانش میکنی.» همین خوانشها و همین حفاظتها در طول تاریخ بوده که هویت ما را غنیتر کرده و باعث شده وقتی از «اصالت ایرانی» حرف میزنیم، این اصالت تا ابد ایرانی بماند. این ماییم که داریم به این روند کمک میکنیم، پس باید این غیرت و تعهد در وجودمان باشد.
میخواهم به تجربهای اشاره کنم که برای من خیلی تعیینکننده بود. ترم اول، آقای دکتر اسکندر مختاری ـ استاد معماری و مرمت ـ یک متن خیلی کوتاه به ما دادند؛ مقدمهای که آقای دکتر باقر آیتاللهزاده شیرازی درباره «اخلاق مرمت» نوشته بودند. این متن آنقدر به دل من نشست که برایم حکم یک منشور را پیدا کرد. سعی کردم هیچوقت از آن تخطی نکنم. هر وقت دلم میگرفت، هر وقت در این مسیر ناامید میشدم، چون در حرفه مرمت واقعاً خیلی وقتها اتفاقهایی میافتد که آدم را ناراحت میکند؛ اینکه چرا نشد، چرا آنطور که دوست داشتیم پیش نرفت و حالا باید چه کار کنیم، برمیگشتم و آن متن را میخواندم.
واقعاً تکتک واژههایی که دکتر شیرازی در آن متن به کار بردهاند، آنقدر عمیق و دلنشین است که حس میکنیم یک پدر یا یک استاد همیشه کنارت است، دائم با تو حرف میزند و حواسش به تو هست.
آخرین و مهم ترین اخبار هنر را در برگزیده ها دنبال کنید.









Friday, 6 February , 2026