شانزدهم یا هفدهم بهمن ماه ۱۳۵۷ بود که از طرف ضداطلاعات ارتش بخشنامه‌ای به دست ما رسید. گفتند همه باید آن بخشنامه را امضاء کنند. مضمون بخشنامه این بود که مشاهده و حتی اطلاع از حضور هر یک از افراد نظامی به هر عنوان در میان مبارزانی که رژیم از آنها به عنوان اغتشاشگران یاد می‌کرد همکاری با آنها محسوب شده و به عنوان وطن فروش برابر مقررات زمان جنگ رفتار شده و به اعدام محکوم می‌شوند؛ ما هم امضاء کردیم.

خبرگزاری ایسنا: ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۷ ، جمعی از همافران، خلبانان و فرماندهان نیرایشان هوایی ارتش شاهنشاهی با برداشتن کلاه نظامی، سر تسلیم در برابر رهبر انقلاب اسلامی فرود آوردند و با برگزاری رژه نظامی در مقابل ایشان، تیر خلاص به پیکر نیمه جان رژیم شاهنشاهی زدند. سنگ بنای این نافرمانی نظامی، ششم بهمن ۱۳۵۷ گذاشته شد. تجمع و بعد راهپیمایی ۱۰۰ نفر از پرسنل هوانیروز بر ضدرژیم شاهنشاهی و همراهی مردم انقلابی تهران، آن هم مقابل در اصلی ستاد مشترک نیرایشان هوایی ارتش در خیابان فرح آباد اولین و تاثیرگذارترین نافرمانی همافران از فرماندهان ارشد بود. خبر این شهامت کم نظیر به سرعت به تمام سایت‌های راداری و پایگاه‌های هوایی سراسر ایران مخابره شد.

اگرچه همان شب تعداد زیادی از همافران حاضر در راهپیمایی ضدرژیم توسط واحد ضداطلاعات ارتش شناسایی و دستگیر شدند، اما این اتفاق موجب ریخته شدن ترس همافران، فرماندهان و کارکنان مخالف رژیم و پیوستن جمع بیشتری از آنان به صفوف مخالفان ارتشی رژیم در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ شد.

سرهنگ احمد جنتی محب، متولد سال ۱۳۳۱ در روستای خاکریز از توابع اسدآباد همدان است . ایشان دوران تحصیلات ابتدایی را در محل تولدش سپری کرد و سپس برای اخذ دیپلم متوسطه راهی تهران و در دبیرستان بدر موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. او در سال ۱۳۵۱ به عنوان همافر در آموزشگاه هوایی استخدام شد. پس از گذراندن دوره دروس زبان و الکترونیک و همچنین دوره تخصصی سامانه‌های ناوبری هواپیما، با توجه به اینکه موفق به کسب رتبه درسی بالا شده بود، به همراه افراد برتر دیگر به عنوان معلم الکترونیک انتخاب شد.

خاطره زیر بخشی از خاطرات سرهنگ جنتی محب درباره مبارزه با عوامل رژیم شاه و همچنین دیدار همافران با حضرت امام خمینی (ره) است که در کتاب «پرواز ۵۷-۱۳» به چاپ رسیده است. 

هرکسی ایده و راهی پیشنهاد می‌کرد تا خدمت امام برسیم و وفاداری خودمان را اعلام کنیم. قبلاً قرار شده بود اگر خواستیم با لباس نظامی خدمت حضرت امام خمینی برسیم بگوییم بچه‌ها می‌خواهیم به کوه پیمایی برویم. شما سر ساعت فلان بیایید فلان جا و لباس کوه هم یادتان نرود.

از بخشنامه اعدام تا رمز دیدار با امام

دوستی به نام آقای طاهری از فرماندهی لجستیک که در دپایشان قصرفیروزه خدمت می‌کرد؛ تماس گرفت و گفت شما مرکز آموزش‌های هوایی و پادگان شماره سه را( این پادگان مرکز آموزش نگهداری تجهیزات بود) هماهنگ کنید. با همافر «جهان‌مهر» در پادگان تماس گرفتم. گفتم آقای جهان مهر به بچه‌ها بگو دوستانی که قرار است کوه پیمایی بروند سر ساعت هفت صبح سر خیابان ژاله حاضر باشند تا از آنجا حرکت‌مان را شروع کنیم.

همافران را می‌کشند

خانه ما در خیابان نبرد قرار داشت. ساعت ۱۲ شب ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ به دلیل سروصدای زیاد از خواب بیدار شدم. رفتم پشت بام. یکی از عوامل حکومت نظامی را دیدم که اول خیابان ایستاده و با مردم صحبت می‌کند. لباس پوشیدم رفتم پایین. گفتم : چه خبر است ؟ چند نفر از مردم گفتند در نیرایشان هوایی در« تهران نو» دارند همافران را می‌کُشند . عوامل رژیم تصور می‌کردند کسانی که در تظاهرات روز ۱۹ بهمن شرکت کرده بودند همین‌ها هستند در حالی که اشتباه می‌کردند.

آنها پرسنل شبانه روزی بودند و همافران در خانه های‌شان بودند. قضیه از این قرار بوده که در ۱۲ بهمن امام ( ره ) وقتی از پله‌های هواپیما در حال پایین آمدن بودند تلویزیون پخش مستقیم را قطع کرده بود. اما پرسنل انقلابی صداوسیما چند روز بعد ساعت حدود شب دوباره فیلم بازگشت امام ( ره ) را پخش می‌کنند و هنرجویانی که شبانه‌روزی در ستاد نیرایشان هوایی بودند بلند می‌شوند شعار می‌دهند و صلوات می‌فرستند. عوامل چهاردستگاه تانک به هنرجویان توهین می‌کنند و می‌گویند چرا برای خائنان صلوات می‌فرستید. آن‌ها تلویزیون را می‌شکنند.

چند دقیقه بعد یک تانک به پنجره اتاقی که تلویزیون آنجا بوده نزدیک می‌شود و لوله‌اش را از پنجره وارد اتاق می‌کند. فرمانده آن تانک به هنرجویان می‌گوید الآن شما را می‌کشیم اما هنرجویان کوتاه نمی‌آیند. بلند می‌شوند و در پادگان راهپیمایی شبانه برگزار می‌کنند و تعداد دیگری از نیروها هم به آنها می‌پیوندند.

تیمسار ربیعی فرمانده وقت نیرایشان هوایی ارتش که در یکی از خانه‌های سازمانی مستقر بوده به محل راهپیمایی می‌رود. فردای آن شب شاگردان الکترونیک که ما به آنها درس می‌دادیم گفتند تیمسار ربیعی حتی به سمت یکی از راهپیمایان با اسلحه کلت شلیک می‌کند و او می‌افتد اما اینکه شهید شده یا نه مشخص نیست.

بعد از این اتفاقات هنرجویان پشت دیوار شمالی و شرقی پادگان جمع می‌شوند و تا صبح شعار می‌دهند تا از ورود عوامل حکومت نظامی و تقویت آنها جلوگیری کنند. درگیری بین عوامل حکومت و تظاهرکنندگان تا صبح ادامه پیدا می‌کند.

صبح روز بعد یک کارد خنجرمانند و یک کارد سنگری بستم، لباس فرم و پوتین پوشیدم و با همسرم و بچه‌ام که آن زمان یک سال و دوماهه بود خداحافظی کردم و گفتم ما ان شاء الله امروز رفتیم که دیگه قال قضیه را بکّنیم.

از بخشنامه اعدام تا رمز دیدار با امام

به پادگان رسیدم. دیدم بچه‌های الکترونیک منتظر ورود پرسنل کادر هستند. به محض اینکه کنارشان رسیدم بغض‌شان ترکید و مثل کسی که بعد از مدت‌ها پدرشان را دیده باشند اتفاقات شب گذشته را تعریف کردند. به آنها گفتم منتظر باشید برمی‌گردم. به ساختمان الکترونیک جنگ‌افزار که آن زمان درس آن را تدریس می‌کردم رفتم و وسایلم را گذاشتم رایشان میز و داد زدم آنهایی که مسلمان هستند و غیرت دارند، آنهایی که مملکت‌شان را دوست دارند، بیایند پایین. جسارت و پررویی را از حد گذراندند و آمدند داخل پادگان نظامی و بچه‌های ما را کتک زدند. تا کی می‌خواهید صبر کنید ؟

همین طوری داد می‌زدم که یکی از دوستانم آمد تایشان راهرو جلایشان دهانم را گرفت و گفت: چه می‌گویی ؟ ضداطلاعات پدرت را درمی‌آورد. تو آنجا سابقه داری؛ ول کن این حرف‌ها. را گفتم ولم کن؛ دیگر از این حرف‌ها گذشته است. تا کی باید سکوت کنیم؟

آخرین و مهم ترین اخبار هنر را در برگزیده ها دنبال کنید.