خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)
نازلی حقانیپرست (سخنران و راهنمای رسمی موزههای فرانسه)
پاریس ـ دسامبر ۲۰۲۵ (آذر ۱۴۰۴)
پدرم همیشه میگفت خانه آنجایی است که آدم در آن عزیزی دارد و این عزیز همیشه هم جان ندارد! معنای این حرف را وقتی فهمیدم که در دوران پاندمی کووید نوزده، موزه لوور را یک بار حدود چهار ماه و بار دیگر حدود شش ماه بستند و من، که سالهاست به عنوان راهنمای تخصصی، بیشترین وقتم را در سالنهای تو در تایشان لوور میگذرانم، احساس آدمی را داشتم که از خانه و کاشانهاش یکباره بیرونش کردهاند و در تبعید و سکوت، تنها قرار است با یاد و خاطره و تصویر عزیزانش سر کند.
دقیقا دو ماه پیش (۱۹ اکتبر، ۲۷ مهر)، این بار اما یک صبح زود، کمی بعد از این که میزبانان، درهای عمارت را با گشادهدستی به رایشان میهمانها گشودند، ناغافل و سرزده، آدمهای بد قصه، به یکی از پرطمطراقترین سالنهای عمارت رفتند و بخشی از هویت و خاطره جمعیمان را در توبره ریختند و عزیزان بیجان اما با روحمان را بردند و زخمی عمیق بر دل و روح ما گذاشتند و اینگونه است که باز حس میکنم خانه سقفش کوتاه شده و نفس کشیدن درش دشوار!
حدود اواخر قرن دوازدهم میلادی، پادشاه فرانسه فیلیپ اُگوست، پیش از این که به همراه ریچاردِ شیردل پادشاه انگلستان و فردریک بارباروسا، امپراتور روم، طی جنگ صلیبی سوم، برای رویارویی با صَلاحالدین ایوبی و سپاهیانش، راهی سرزمینهای مقدس یعنی فلسطین شود، برای محافظت از پاریس، تصمیم گرفت دیواری دفاعی دور شهر بکشد و در سمت غربی پاریس که کمجمعیت و در برابر حمله احتمالی انگلیسیها آسیب پذیرتر بود، قلعهای دفاعی، بینظیر در نوعِ خودش، برپا کند که بعدها به قلعه لوور معروف شد.
حدود نیمه قرن چهاردهم میلادی، این بار شارل پنجم که به «شاهِ فرزانه» معروف بود و او را به عنوان نخستین پادشاه مجموعهدار فرانسایشان میشناسیم، چرا که مجموعه نفیسی از کتب خطی مصور داشت که بعدها سنگ بنای کتابخانه ملی فرانسه شد، تصمیم گرفت قلعه را که حالا با افزون شدن جمعیت در داخل پاریس قرار گرفته بود، به اقامتگاهی سلطنتی تبدیل کند. رفتهرفته در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، دیگر پادشاهان به تناوب، این عمارت شاهی را گسترش دادند و آن را به کاخ سلطنتی تبدیل کردند.
کمی بعد از نیمه قرن هفدهم میلادی، لویی چهاردهم که بیشتر با نام «خورشید شاه» شناخته میشود، تالار آپولن را در بخشی از کاخ که آتشسوزی ویرانش کرده بود، به همت لویی لوُوُ معمارباشی و شارل لوبرنِ نقاشباشی، برپا کرد تا با به تصویر کشیدن چهره آپولن، خدای نور و هنر و موسیقی در اسطورههای یونانی، از قانون اینهمانی استفاده کند و خودش را بر مسند خورشید شاه بنشاند و چهرهای هنردوست از خود ترسیم کند وَ اینگونه است که تالار آپولن آغاز حیات میکند و تا امروز که ۳۶۴ سال از روزی که سنگ بنایش را گذاشتهاند میگذرد و با وجودی که بارها و بارها مرمت و بازسازی شده، هنوز همان رنگ و بو و شکوه و جلال و مخصوصا تلالو اولیهاش را حفظ کرده …. وَ حکایت آدمهای بد قصه ما ازهمین تالار است که شروع میشود!
کمی پیش از ساعت ۹ونیم صبح روز یکشنبه نوزدهم اکتبر، در حاشیه تنها رود پاریس، سِن، کامیونتی سفیدرنگ، مجهز به نردبانی تلسکوپی، در جهت خلاف حرکت، در امتداد دیوار جنوب غربی موزه لوور، درست پای بالکنی مشرف به تالار آپولن توقف میکند. دو مرد سیاهپوش که یکیشان جلیقهای زرد و دیگری نارنجی به تن داشت، از همان جلیقههایی که کارگران تعمیرات یا انتقال آثار هنری میپوشند، نردبان را آرام آرام بالا میبرند. آن را به نردههای بالکن تکیه میدهند و بلافاصله دو سارق سیاهپوش دیگر که یکیشان سر و صورتش را با کلاه کاسکت پوشانده بود، با دستگاه برش قوی، رایشان بالکن میروند و شیشه یکی از پنجرههای قدی دولته را میبرند و به سرعت برق و باد وارد تالار میشوند و بدون از دست دادن وقت، سراغ دو ویترینی میروند که بخشی از جواهرات ملی فرانسه – یادگار قرن نوزدهم میلادی – در آن نگهداری میشد.
با آرامشی اعجابانگیز و با نادیده گرفتن حضور پنج مامور امنیتی که به خیال مسلح بودن سارقان فاصله امنیتی را با آنها حفظ کرده بودند، این بار با دستگاه فرز، شیشههای نسبتا قطور دو ویترین میان تالار را میبرند و با زدن چند ضربه پیاپی آنها را میشکنند و ۹ قطعه از جواهرات تاریخی را در توبرهای میریزند و ساعت ۹:۳۷، با به کار افتادن آلارمها، پیش از اینکه ماموران امنیتی تالار یا نیروهای پلیس بتوانند دست به کارشوند، دوباره از همان پنجره و نردبان، راه آمده را میگیرند و میروند و این بار، ترک موتورهای پرقدرتشان مینشینند و به سرعت به سمت اتوبان A۶ میرانند و ساعت ۹.۳۸، در چشم برهم زدنی ناپدید میشوند و اینگونه است که عجیبترین سرقت هنری قرن از بزرگترین موزه جهان در کمتر از ۸ دقیقه رخ میدهد!
دوچرخهسواری که در حال گذر از حاشیه رود سِن بوده، با دیدن کامیونت و نردبان تلسکوپی که معمولا در اسبابکشیهای پاریسی به دلیل قدیمی بودن ساختمانهایی که آسانسور ندارند از آن استفاده میشود، آن هم روز تعطیل یکشنبه، مشکوک میشود و وقتی میبیند دو نفر مرد سیاهپوش که سر و صورتشان را پوشانده بودند در حال بریدن شیشه پنجرهاند با پلیس تماس میگیرد و بلافاصله ماجرا را گزارش میکند. با این همه، وقتی سارقان در داخل تالار مشغول سرقتاند، با توجه به پروتکل امنیتی که مختص موزههاست، ماموران تالار که نمیدانستند آنها مجهز به اسلحهاند یا خیر، بلافاصله جمعیت اندکی را که در دو سایشان درهای ورودی تالار در حال گذر بودهاند به طبقه پایین راهنمایی میکنند و همزمان، دیگر سالنها و اتاقهای موزه هم تخلیه میشود تا از خطر تعرض و تلافات جانی جلوگیری شود.
با تخلیه شدن بنا، درهای لوور تا سه روز بعد بسته میشود و هنوز ساعت ۱۰ نشده، حتی ماهایی که در دیگر سایتهای تاریخی پاریس و اطرافش بازدید داشتیم، خبردار میشویم و نه فقط پاریس که کل اروپا در بهت فرو میرود! پلیسِ فرانسه بلافاصله ماموران اینترپل را در جریان میگذارد و با توجه به احتمال خروج بیدرنگ سارقان از مرز، تصویر و مشخصات جواهرات سرقتشده مخابره میشود و دنیا به جنب و جوش میافتد!
من که آن ساعت میزبان گروهی در کاخ وِرسای بودم، بیدرنگ پیامی برای دوستان همکارم میفرستم و با بیم وامید میپرسم: سینهریز زمرد و گل سینه الماسنشان که هنوز آنجاست؟ و هنوز بازدیدمان از کاخ تمام نشده که خبر میرسد: جا تر است و بچه نیست!
باری دیگر یاد پدرم میافتم که اشیاء برایش بیجان هم اگر بودند، اما به واسطه تاریخ و هنری که هویتشان را صیقل داده بود، روح داشتند و در سکوت حتی، پرگویی میکردند! شاید بپرسید سرقت جواهرات سلطنتی فرانسه برای منی که ریشههایم از خاک ایران، هنوز و تا همیشه، بار میگیرد، آن هم از تالاری در موزهای در پاریس، چرا چنین بار سنگینی دارد؟ برایتان میگویم که چگونه ریز به ریز تاریخ و هنر جهان بههم تنیده است و درست مثل تکههای پازلی که کنار هم مینشینند، یک تصویر واحد را ترسیم میکنند و این همان نقطهای است که درش انسان، با هر ریشه و آیین و فرهنگی، خودش را پیدا میکند و در نهایت، به صلح با خود و دیگری میرسد. باشد که صلح، همهجایی و همگانی باشد!

سه قطعه از جواهرات سرقتشده، متعلق به اُرتانس، ملکه هلند، دختر امپراتوریس ژوزفین، همسر نخست ناپلئون اول و بعدتر ملکه ماری-اَملی، همسر آخرین شاه فرانسه، یعنی لویی - فیلیپ است. تیارا یا نیمتاجی مزین به یاقوت کبود، سینهریزی با ۸ یاقوت کبود سیلان و ۶۳۱ قطعه الماس و بالاخره، تکگوشوارهای از همین مجموعه یاقوت کبود.

چیزی که این مجموعه را با تاریخ و فرهنگ ایران پیوند میدهد، نه به واسطه یاقوت کبود و الماسهایش که به دلیل واژهای است که در زبانهای لاتین برای نیمتاج به کار برده میشود: تیارا.
درواقع این واژه ریشه در فارسی کهن دارد (تیارگ) و هم، به سربند و هم به تاج بلندی که شاهان هخامنشی بر سر میگذاشتند، تیارا گفته میشده. این واژه در متون تاریخنویسان یونان باستان در توصیف سرپوش درباری پارسیان مکتوب میشود و هرودوت، تاریخنگار بنام یونانی، در وصف اشراف و سربازان پارسی از آن نام میآورد و بعدتر، در گذر زمان راهش را به زبانهای لاتین باز میکند. از این روست که از قرن ۱۸ تا حدود دهه ۱۹۳۰ میلادی، بانوان خاندانهای سلطنتی فرانسه و همچنین بانوان متمول، تیارا یا همان نیمتاج را بر سر میگذاشتند که نشانهای از تشخص و تمول بوده.
مد شدن تیارا در فرانسه اما به خاطر ژوزفین بود که در مراسم خیرهکننده تاجگذاری سال ۱۸۰۴ در کلیسای نُتردامِ پاریس، با تیارایی بر سر، ظاهر شد. با وقوع جنگ جهانی اول اما، تیارا محبوبیتش را بین اشراف تا حدی از دست داد و پس از جنگ جهانی دوم، با هنر هفتم، نه فقط رایشان پرده نقرهای که در ضیافتهای بازیگران صاحبنام هالیوودی، بخشی از لباس تشریفاتیشان شد و در نهایت، بر سرِ نوعروسان سپیدپوش نشست!
همین اشاره کوتاه به ریشه این واژه ساده در توصیف نیمتاجهای تالار آپولن کافی بود که ادامه بازدید را به گوشهای دیگر از موزه لوور، جایی که نفیسترین ظروف و مجسمهها و برنزها و موزائیکها و طلاکاریهای عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی را در خودش جا داده بکشاند و بیش از پیش، بازدیدکنندگان را خیره کند!

یکی دیگر از مجموعههای سرقتشده، سینهریز زمردنشان و یکی از گوشوارههای امپراتوریس ماری-لوئیز، همسر دوم ناپلئون اول است. یک ماه پس از جداییاش از ژوفین در سال ۱۸۱۰، به دلیل اینکه فرزندی نداشتند تا تداوم سلطنت را پس از او تضمین کند، ناپلئون، ماری-لوئیز، دختر نوزدهساله و کمرایشان امپراتور اتریش را به عقد خود درمیآورد. این ازدواج سیاسی، از نظر تضمین اتحاد فرانسه و اتریش و نیز حفظ قدرت، اهمیت زیادی داشت. ناپلئون برای هدیه به نوعروسش، طراحی مجموعه نفیسی از یک تیارا، سینهریز، گوشواره و گل سینه زمردنشان را به جواهرسازان رسمی همسر نخستش ژوزفین، یعنی اتییِن نیتو و پسرانش که سنگ بنای مِزون جواهرسازی لوکس شومِه را سال ۱۷۸۰ در پاریس گذاشته بودند، میسپرد. گویی زمانی هم رضا شاه پهلایشان برای برآورد ارزش گنجینه جواهرات سلطنتی ایران از کارشناسان زبردست مزون شومِه کمک میگیرد و پس از هفتهای اعلام میشود که ارزش بازاری این همه جواهر را به راحتی نمیتوان برآورد کرد!
سینهریز زمردنشان ماری-لوئیز با ۱۱۳۸ الماس و ۳۲ زمرد کلمبیایی که برخیشان به شکل گلابی بُرش خوردهاند، یکی از زیباترین و محبوبترین جواهرات دستساز فرانسایشان قرن ۱۹ است. وقتی خبر سرقت جواهرات درست کمی پس از فرار سارقان از لوور به ما رسید، بیاغراق نخستین پرسش همگیمان درباره سرنوشت این سینهریز بود.
بارها از من درباره منشاء این زمردها پرسش شده و مهمانها که از چهار گوشه جهان به شوق دیدن این جواهرات به سالن آپولن میآمدند، میخواستند بدانند که زمردها کلمبیایی است یا ایرانی! در این که کلمبیا برترین و نفیسترین زمردهای دنیا را دارد شکی نیست اما چرا ایران؟
نیک میدانیم که ایرانِ امروز، استخراجکننده زمرد نیست اما معادن پنجشیر افغانستان از دیرباز، محبوب سنگدوستان بودهاند. از دوران هخامنشی تا صفوی، زمردهای مصر و دره پنجشیر و بعدها هند و کلمبیا، در گذر از مسیرهای تجاری ایران، به جایجای جهان سفر میکردند و اینگونه است که بسیاری از زمرددوستان، رابطه ایران با زمرد را، به ویژه زمردهای پنجشیری تنگاتنگ میدانند. جالب اینجاست که گنجینه جواهرات ملی ایران، یکی از بزرگترین و ارزشمندترین مجموعههای زمرد جهان را دارد که عمدتا در دوره صفایشان و افشار، از معادن پنجشیر افغانستان و نیز هند و کلمبیا سر از دربار ایران درآوردهاند!
با این همه، ایرانیان از دوران باستان، زمرد را به عنوان سنگی شفابخش میشناختند و بر این باور بودهاند که آرام ِ چَشم و دل و جان است. در متون پهلایشان و برخی کتیبههای ساسانی، زمرد را چاره چِشمزخم دانستهاند و رنگ سبزش را جلوهای از فردوس برین خواندهاند. در دربار ساسانی، رنگ سبز زمرد با تجدید حیات طبیعت و پویایی سلطنت گره خورده بوده و رفتهرفته در گذر زمان جایش را در سریر شاهی هم باز میکند و از تاج بر تخت مینشیند و اینچنین است که تخت طاووسِ دوره فتحعلیشاه قاجار، مزین به بیش از ۱۵۰۰ زمرد کوچک و بزرگ میشود که امروز یکی از پرتراکمترین اشیاء سلطنتی جهان از نظر تعداد زمردهایش است.
در فرانسه، زمردهای درشت خیرهکننده حدود قرن شانزدهم میلادی و همزمان با دوره نوزایی یا رُنسانس، به دربار شاه فِرانسوای اول و بعدتر ملکه کاترین دوُمدیچی میرسد اما اوج محبوبیت زمرد با امپراتوری ناپلئون و هنرِ دست جواهرسازان صاحبنام و صاحبسبکِ فرانسویِ این عصر گره خورده و حیف و صد حیف که این سینهریز در نوعِ خود بینظیر را در کمتر از هشت دقیقه از ویترینش سرقت کردند و داغ به دل یخ گذاشتند!
بخش دیگری از جواهرات دزدیدهشده متعلق به امپراتوریس اوژنی، همسر ناپلئون سوم است. تیارایی مزین به مروارید، سنجاق سینهای مذهبی و الماسنشان، همچنین گل سینهای بینظیر با بیش از ۲۶۳۴ قطعه الماس و نیز، تاج تزئینی مطلای کوچکی که با ۵۶ زمرد و ۲۴۹۰ قطعه الماس کارشده و در سال ۱۸۵۵ برای امپراتوریس اوژنی طراحی و سپس به درخواست ناپلئون سوم برای به رخ کشیدنِ جلال و شکوهِ مجموعه الماسهای دربار فرانسه، در نخستین نمایشگاه جهانی که همان سال در پاریس برگزار شد، به نمایش درآمد. خوشبختانه این تاج ظریف که همزمان سمبلهای امپراتوری (عقاب طلایی و نخلک) و جامعه مذهبی کاتولیک فرانسه (صلیبی بر فراز گویی دوار) را بر خودش دارد و نمونه ارزشمندی از هنر دست جواهرساز زبردست فرانسوی، الکساندر لومونیه است که طراحی و ساخت جواهرات سلطنتی دوران امپراتوری دوم فرانسه را برعهده داشت، به دلیل ناشیگری سارقان و شتابشان در فرار، از توبرهشان بر رایشان زمین افتاد و با وجودی که کمی آسیب دیده اما به مجموعه لوور برگردانده و در حال حاضر به دست مرمتکاران سپرده شده است.

در سال ۱۸۵۳ کمی پس از ازدواج ناپلئون سوم با امپراتوریس اوژنی، الکساندرگابریل لومونیه که جواهرساز بنام دربار بود، با مجموعهای از الماسها و مرواریدهای کلکسیون سلطنتی که در اختیارش قرار میگیرد، تیارای شکیلی مزین به ۲۱۲ مروارید نفیس شرقی و ۱۹۹۸ الماس برای اوژنی طراحی میکند. انتخاب مروارید آن هم مرواریدهای ارزشمند شرقی که از آبهای خلیج فارس میآیند، اتفاقی نبوده. طی بیش از ۵۰۰۰ سال، از تمدن سومر و اکد در میانرودان – یعنی عراق امروزی – تا دوره هخامنشی و ساسانی در امپراتوری ایران، همهجا مروارید نمادی مونث و سمبل الوهیت زنانه، خلوص، پاکدامنی و به ویژه رحمت الهی بوده و پیوسته، پیوندی تنگاتنگ با الههگانِ عشق و زایش چون ایناننا ـ ایشتار و نیزایزدبانایشان موکلِ برآب و باران و برکت یعنی آناهیتا داشته است.
در این دیار، مروارید را فرزند نور میدانستند و گمان میکردند که از پیوند آسمان و دریا، قطرههایی از نورِ الهی در دل صدف نشسته و اینگونه است که مروارید زاده شده. خلیج فارس، جنوب ایران، بحرین و سواحل قطر از دیرباز خاستگاه نایابترین مرواریدهای طبیعی جهان بودهاند. از اینجاست که مروارید راهش را به یونان باز میکند و در افسانهها و اسطورهها، به قطرات اشک الهه زیبایی و باروری، آفرودیت بدل میشود و در دوره رومِ باستان که همزمان با ستایش مرواریدهای خلیج فارس از سایشان تاریخنویسان برجستهای چون پلینی بزرگ است، در تزئین سرپوشها، تنپوشها، پاپوشها و بهویژه تیاراهای امپراتوریسها و زنان اشراف رُم به کار میرود. به گفته پلینی، زنان اشراف، ثروتشان را آویخته از لاله گوشهایشان با خود از این سو به آن سو میبردند چرا که گوشوارههای درشت مروارید، نشانه ثروت، تشخص و جایگاه والای اجتماعیشان بوده. اینگونه است که به باور پلینی بزرگ، رومیها مرواریدهای شرق بهویژه مرواریدهای پارسی را ثروت مطلق و بازتاب اقتدار و شان سلطنتی میدانستند.
اینکه واقعیت است یا افسانه نمیدانم اما به باور اروپاییها، کلئوپاترا آخرین فرعون مصر، برای به رخ کشیدن ثروت سرزمینش و نیز نشان دادن جایگاه ایزدبانوییاش به مارک آنتونی، یکی از قدرتمندترین ژنرالهای روم که پس از مرگ ژول سزار، بخشی از قدرت را به دست گرفته بود، مروارید درشتی را در قدحی از سرکه آب میکند و یکجا سر میکشد! این افسانه یا حقیقت اعجابانگیز، بارها در هنر نقاشی هنرمندان ایتالیایی و فرانسایشان به عناوین مختلف به تصویر کشیده شده و بر محبوبیت مروارید نزد این مردمان افزوده است.
هربار که تیارای مرواریدنشان امپراتوریس اوژنی را به میهمانهایم نشان میدادم و برایشان از رمز و راز و ظرافت هنر جواهرسازی فرانسه قرن نوزدهم میگفتم، گریزی هم به جنوب ایران میزدم و با یادآوری اینکه این مرواریدهای درشت، روزگاری شاید از گوشه چشمِ پریِ آزردهدلی بر آبهای گرم و شورِ خلیجِ همیشه فارس غلتیدهاند و در بطنِ صدفی نشستهاند و در گذر زمان، چیزی حدود دست کم ۱۰ سال، از سر صبر و حوصله به این درخشندگی ابریشمی رسیدهاند، بیش از پیش شگفتزدهشان میکردم. این روزها شاید از سر بغض و حسد، بیشتر به عمد، پسوند «فارس» را در برخی از موزههای جهان از کنار خلیج فارس بدزدند، اما اعتبار و پشتوانه تاریخیاش را درست به مانند درخشندگی و نایابی مرواریدهایش نمیتوان از آن گرفت و به حراجش گذاشت!

کنار این نیمتاج رویایی، سنجاق سینه مذهبی چلیپاشکلی هم بود که در سال ۱۸۵۵ جواهرسازی به نام آلفرد بَپست که پشت به پشت از خانواده جواهرساز بوده و نفیسترین گل سینهها، گردنبندها و دستبندهای مزین به سنگهای قیمتی را طراحی میکرده، برای امپراتوریس اوژنی ساخته و در تزئینش از ۹۴ الماس استفاده میشود که دو تای آن به کلکسیون کاردینال مازارن، آخرین نخستوزیر لویی چهارده، تعلق داشته و پس از درگذشتش، بنا به وصیت کاردینال به شاه هدیه شده بوده. الماس بزرگ وسط سنجاق سینه که چهارمین دکمه کتِ خورشید شاه بوده، زمانی هم به عنوان گوشواره آخرین ملکه دربار ورسای، ماری-آنتوانت اتریشیتبار که ۹ ماه پس از همسرش لویی شانزدهم در پاریس، در میدان کنکورد، کمی دورتر از کاخ لوور با گیوتین گردن زده شد، استفاده میشده.
کاردینال مازارن که به گونهای عجیب دلبسته سنگهای قیمتی بوده، کلکسیونی از ۱۸ الماس نفیس داشته که به الماسهای مازارن معروفند و بنا به درخواست لویی چهارده در تزیین تاجها، گردنآویزها و دیگر جواهرات سلطنتی ازشان استفاده میشده. پس از انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی، بسیاری از جواهرات سلطنتی مصادره، دزدیده و یا برای بازپرداخت بدهیهای دولت، فروخته میشوند. در گذر زمان، به کمک هدایای مردمی، بخشی از جواهرات سلطنتی دزدیده شده، دوباره خریداری و تک به تک به موزه لوور فرستاده میشود تا در تالار آپولن با آن نقاشیهای سقفی خیالانگیز، تزئینات پرزرق و برق و بهویژه فرشبافتههای گوبلن، یکی از پرطمطراقترین تالارهای موزه لوور، به نمایش درآیند. و حالا، با به سرقت رفتنشان با ارزشی بالغ بر ۸۲ تا ۸۸ میلیون یورو، یعنی برباد رفتنِ امید و تلاش و همتِ سالها و هزینهای که جبرانشدنی نیست!
با این همه این جواهرات را محال است بشود به آسانی در بازار آب کرد. تمامی سنگها شناسنامه دارند و به خاطر نوع برششان، کاملا شناخته شدهاند. اگر هم پایهها آب و سنگها پیاده و حتی دوباره بُرش داده شوند، از سکه و قیمت میافتند. در واقع، ارزش معنویشان بسیار بیشتر از ارزش مادیشان است و به زعم کارشناسان، دقیقا به همین خاطر است که به سفارش فرد یا افرادی که شاید توانایی خریدشان را داشتهاند اما چون جزو جواهرات ملی فرانسه بوده و فروش یا حراجشان ناممکن، برای کامل کردن کلکسیون شخصیشان، دست به سرقتشان زدهاند! فرد یا افرادی که نمیدانیم در اروپا یا از خارج اروپا، عجیبترین سرقتِ قرن از شناختهشدهترین موزه دنیا را طراحی کردهاند.
موزه لوور با بیش از ۳۵ هزار اثر هنری به نمایش درآمده، بزرگترین موزه دنیاست. با این همه، این سرقت نشان داد که برخلاف چیزی که همگیمان فکر میکردیم، سرقت از موزه چندان هم دشوار نبود. هم من، هم دوستان و همکاران راهنمایم گمان میکردیم که ۱۳۰۰ دوربین مداربستهای که سالنها و فضای بیرونی موزه را پوشش میدهد، قابلیت رصد کردن اتفاقاتی از این دست را دارند اما در عمل متوجه شدیم که مثلا بالکن تالار آپولن در نقطه کور قرار گرفته و دوربینی که در آن حوالی کار گذاشته شده، چندان هم کارآمد نبوده!
بارها میهمانهایمان این پرسش را مطرح کرده بودند که آیا ویترینها در برابر سرقت تاب میآورند؟ هیچ کداممان حتی برای لحظهای هم به ذهنمان خطور نمیکرد که این سه ویترین جدید که سال ۲۰۱۹ با نظارت و اسپانسری جواهرسازی کارتیه طراحی شده بودند، با وجودی که در برابر سرقت مسلحانه کارآمدند اما نتوانند در برابر دستگاه برش و ضربه شیئی سنگین تاب بیاورند.
پیشتر، ویترینها به مکانیزمی مجهز بودند که اگر به دلیلی شیشهشان شکسته میشد، سینیای که جواهرات رویشان به نمایش گذاشته شده بود، در فضای داخلی ویترین به سمت پایین فرومیرفت و در صندوق امنیتی پنهان میشد. لوور در جریان مرمت تالار آپولن و بهروز کردن ویترینها، در مقالهای به ناکارآمدی این سیستم اشاره کرده بوده چون نه تنها سیستم اتوماتیک نبوده و باید به صورت دستی به کار میافتاده، بلکه چندین بار هم سینی جواهرات، بلوکه شده بوده و امکان داشته که به آنها آسیب برسد.
ایرادی که به این ویترینها گرفته میشود معطوفِ پایین بودنِ جنبه امنیتی و بالا بودن وَجهِ نمایشیشان است. خاطرم هست که نورپردازی ویترینها بسیار دلانگیز و خیرهکننده بود. درواقع، برای نورپردازی از فیبر نوری استفاده شده بود که این امکان را ایجاد میکرد تا نور، خیلی دقیق و متمرکز، بدون ایجاد گرمای زیاد، به جواهرات بتابد و تلالو و جلای آنها را به زیبایی به نمایش بگذارد. بازدیدکنندگان گاهی چنان مسحورِ نورپردازی و نمایش خیرهکننده جواهرات میشدند که به سختی از ویترینها دل میکندند و همیشه، ازدحامی دور و برِ این سه ویترینِ خاص در میانه تالار بود. لوور مدعی شده که استفاده از شیشههایی قطورتر قطعا اجازه نمیداده که ظرافت و زیبایی بهکاررفته در ساخت جواهرات و نیز جلا و درخشش سنگهای قیمتی به خوبی دیده شود. پرسشی که این روزها مدام تکرار میشود انتخاب میان بهتر دیده شدن یا با سرعتی اینچنینی دزدیده شدن است.
با وجودی که یک ماه از این ماجرا میگذرد و چند نفری هم در رابطه با آن دستگیر شدهاند، اما این پرونده هنوز بسته نشده و هیچ خبری از جواهرات مسروقه و کسانی که مغز متفکر این سرقت بیسابقه بودهاند در دست نیست. کسی نمیداند آیا روزی دوباره این هشت قطعه جواهر بینظیراز کلسیونهای شخصی بیرون میآیند و به لوور بازمیگردند یا در بدترین حالت ممکن، قطعه قطعه و برشخورده، برای همیشه ناپدید میشوند و جز نام و نشان و خاطرهای ازشان چیزی برای نسل بعد نخواهد ماند.
این نخستین باری نیست که لوور مورد سرقت قرار میگیرد. شاید معروفترین دستبرد، مرتبط با تابلو مونالیزا که با نام فرانسایشان ژوکوند میشناسیمش باشد. سال ۱۹۱۱ وینچنزو پِروجا، مرد جوان ایتالیایی که در موزه لوور به کارِ تعمیر و مرمت شیشه قابها مشغول بود، این تابلو را از دیوار برداشت و با خود از موزه بیرون برد و تا دو سال تیتر روزنامههای جهان را به خود اختصاص داد.
سال ۱۹۷۶، شمشیری نمادین و جواهرنشان که در قرن نوزدهم میلادی برای مراسم تاجگذاری پادشاه فرانسه، شارلِ دَهم طراحی شده بود و آخرین بار در مراسم ازدواج ناپلئون سوم و امپراتوریس اوژنی از نزدیک دیده شده بود، از موزه به سرقت رفت و هرگز هم پیدا نشد. سال ۱۹۹۸ تابلویی از کمی کوروُ، نقاش فرانسایشان و نیز کتیبهای یونانی مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد، از لوور دزدیده شد که از عاقبت هیچ کدامشان هم خبری نداریم!
این روزها، با وجودی که تالار آپولن بسته است، بازدیدکنندگان کنجکاو و درگذر، پشت درهای بسته تالار توقفی هرچند کوتاه میکنند و با کنجکاایشان و ناباوری از راهنمایشان درباره عجیبترین سرقت قرن میپرسند. مهمانهایی که پیش از سرقت این جواهرات را دیده بودند، با آب و تاب از خاطره و تجربهشان برای دیگرانی که با حسرت و بی پلک زدن، سراپا گوش، نگاهشان میکنند میگویند و امید همگان به روزی است که جواهرات باری دیگر در ویترینی بر جایشان خوش بنشینند و در تاریکروشنِ تالارِ آپولن خوش بدرخشند. کسی چه میداند… شاید، روزی، دیر یا زود، این چنین شود که اگر نشود، خاطره جمعی و میراث دانش وهنر نه یک ملت که جهانی محکوم به فراموشی است!
آخرین و مهم ترین اخبار هنر را در برگزیده ها دنبال کنید.










Monday, 9 February , 2026